تبليغاتX
دوست داشتن با عاشق شدن فرق میکنه!
مینا برای تو مینویسم و میدانم هرگز نمیخوانی این نوشته ها را !!

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.


عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.


عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.


عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.


عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.


ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.


عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد


دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

“دکتر علی شریعتی”

با تشکر از ارمان عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 7:53  توسط نرگس | 

بسم الله

هنوز نزديكي سال گرد فوت سهراب سپهري است .

سر شب مي گفتم : « چه شب دل گيري است »

يادم آمد حرفش : « زندگاني سيبي است »

زندگاني سيب است ؟ اي برادر سهراب!

زندگاني شور است . زندگاني ترش است .

****

شب « تير»م شد تيره .

شب تيره ام شد تير .

اي برادر سهراب :

رخت ها را بكنيم ؟ آب كو ؟

در يك قدمي است ؟

تو چه جاهل بودي ... و چه عالم بودي .

اي برادر سهراب ما همه در خوابيم .

مي تواني ،

برخيز . دست كش بر بلوغ پنجره .

چه صدا مي آيد ؟

روح من بود ،

 صدا زد : « سهراب » !

*****

يادم آمد حرفَت : « پيشه ام نقاشي است .»

پيشه ات نقاشي است ؟

بپرد آب انارت در چشم ،

مادرت مي خندد.

خود نمي خنديدي حتا ماه اگر مي شكافيد

مي تواني ،

بر خيز . ماه نيمه شده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 20:0  توسط نرگس | 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
وآندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر تو سوی مستان شوی مستانه شو مستانه شو

هوای عشق جانان در سر ماست
جمال گلشن جان منظر ماست
به ما بیداد اگر آرد ستمگر
جواب داد ما بر داور ماست

گر عاشقی در عشق او دیوانه شو دیوانه شو
بر هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو

مستی چشم او ببین مستی گزین مستی گزین
زنجیر زلف او نگر دیوانه شو دیوانه شو

گر عاشقی تو غم مخور از آتش عشقش گذر
رو پیش شمع روی او پروانه شو پروانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر تو سوی مستان شوی مستانه شو مستانه شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:54  توسط نرگس | 

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:53  توسط نرگس | 
 خواهش میکنم در مورد این تساوی نظر بدهید ممنونم ..

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست............!!!!!!!!!!!!!!!!!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 9:0  توسط نرگس | 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
 
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
 
پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
 
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
 
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
 
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
 
اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
 
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
 
" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "
 
( داستانکی از شل سیلور استاین )

با تشکر از دوست خوبم امیر از مشهد  امیر جان دستان مهربانت را میبوسم

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 18:9  توسط نرگس | 

تاجر و ماهیگیر حتما بخونید


     یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 13:55  توسط نرگس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اسم من نرگس

متولد اسفند62

از شیراز هستم

این وبلاگ را تقدیم میکنم به بهترین عزیزم مینا که با تمام خوبی هایش من را خوب کرد.....

مینا جان دوستت دارم .
از پیوند های روزانه هم دیدن کنید و استفاده ببرید ممنونم
نرگس



پیوندهای روزانه
انجمن همایت از بیماران مبتلا به هویت جنسی
انجمن همایت از بیماران جنسی
اسارت در قالب زنانه یا مردانه-براستی ترنسها چگونه افرادی هستند؟
هنر برای خدا
احمد شاملو
صادق هدایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
آرشیو موضوعی
بیائید تجربه ها را از اشتباهات جدا کنیم؟
پیوندها
فریده عزیز
اهوی خسته-ترنس
خودم نرگس
دکتر اباد و گفته هایش
بانوی عزیز همجنس گرا -اینجا یه جای راحت واسه همجنسگراهاست
پسر خواهرم حامد ...
اخرین دیوانه (خداوند ادبیات)
غلامرضا طریقی /مات/ادبیات معاصر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان